کد خبر : 4315
تاریخ انتشار : جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۷:۵۸
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای ۲۱ رمضان سالروز شهادت حضرت علی ع بسته هستند
4 views بازدید

۲۱ رمضان سالروز شهادت حضرت علی ع

پایگاه خبری مدیریت شهری کرج، حضرت علی (ع) بر طبق نقل مشهور ده سال پيش از بعثت متولد شد و بعد از شش سال بر اثر قحطي كه در مكه و حوالي آن روي داد بر طبق در خواست پيغمبر اكرم ( ص)  از خانه پدر به خانه پسرعموي خود یعنی پيغمبر اكرم  منتقل کرديد. و تحت سرپرستی و پرورش مستقيم آن حضرت سود بعد […]

پایگاه خبری مدیریت شهری کرج، حضرت علی (ع) بر طبق نقل مشهور ده سال پيش از بعثت متولد شد و بعد از شش سال بر اثر قحطي كه در مكه و حوالي آن روي داد بر طبق در خواست پيغمبر اكرم ( ص)  از خانه پدر به خانه پسرعموي خود یعنی پيغمبر اكرم  منتقل کرديد. و تحت سرپرستی و پرورش مستقيم آن حضرت سود بعد از چند سال كه پيغمبر اكرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در غار حرا وحي آسماني به وي رسيد. وقتي كه از غار رهسپار شهر و خانه خود شد وما جرا را فرمود حضرت علی (ع) به آن حضرت ايمان آورد.

على علیه السلام بعد از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت به كوفه در صدد حمله به شام بر آمد و حكام ایالات نیز در اجراى فرمان آن حضرت تا حد امكان به بسیج پرداخته و گروه‌هاى تجهیز شده را به خدمت وى اعزام داشتند.

تا انتهای شعبان سال چهلم هجرى نیروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و به اردوگاه نخیله پیوستند، على علیه‌السلام گروه‌هاى ممکن شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در باب تأمین و تهیه كسرى ساز و برگ آنان اعمال لازمه را به کرد، فرماندهان و سرداران ایشان هم كه از رفتار و كردار معاویه و علي الخصوص از نیرنگ‌هاى عمرو عاص دل پر كینه داشتند در این كار مهم حضرتش را یارى نمودند و بالاخره در نیمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على علیه السلام بعد از ایراد یك خطابه غراء تمام سپاهیان خود را به هیجان آورده و آنها را براى حركت به سوى شام تکمیل نمود ولى در این لحظه تقدیر، سرنوشت دیگرى را براى ایشان نوشته و اجراى برنامه وى را عقیم گردانید.

فراریان خوارج، مكه را مركز عملیات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان به اسامى عبدالرحمن بن ملجم و برك بن عبدالله و عمرو بن بكر در یكى از شب‌ها گرد هم آمده و از قبلی مسلمین صحبت می‌كردند، در ضمن گفتگو به این نتیجه رسیدند كه دلیل این همه خونریزى و برادر كشى، معاویه و عمرو عاص و على علیه السلام می‌باشند و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمین به كلى آسوده شده و تكلیف خود را معین مى‏كنند، این سه نفر با هم پیمان بستند و آن را به سوگند مؤكد كردند كه هر یك از آنها داوطلب كشتن یكى از این سه نفر باشد. عبدالرحمن بن ملجم متعهد قتل على علیه السلام شد، عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گردید، برك بن عبدالله نیز قتل معاویه را به گردن گرفت و هر یك شمشیر خود را با سم مهلك، زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه این قرار داد به طرز محرمانه و سرى در مكه كشیده شد و براى این كه هر سه نفر در یك موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بیدار می‌مانند براى این منظور انتخاب كردند و هر یك از آنها براى انجام ماموریت خود به سوى مقصد روانه گردید، عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص به مصر رفت و برك بن عبدالله جهت قتل معاویه رهسپار شام شد ابن ملجم نیز راه كوفه را پیش گرفت.

برك بن عبد الله در شام به مسجد رفت و در لیله نوزدهم در صف اول نماز ایستاد و چون معاویه سر بر سجده نهاد برك شمشیر خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشیر ایشان به جاى فرق معاویه بر ران وى اصابت نمود.

معاویه زخم شدید برداشت و فورا به خانه خود منتقل و بسترى گردید و ضارب را نیز نزد ایشان حاضر ساختند، معاویه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنین كارى كردى؟

برك گفت امیر مرا معاف دارد تا مژده دهم: معاویه گفت مقصودت چیست؟ برك گفت همین الان على را هم كشتند: معاویه ایشان را تا تحقیق این خبر زندانى نمود و چون تایید آن معلوم گردید ایشان را رها نمود و به روایت بعضى (مانند شیخ مفید) همان وقت دستور داد ایشان را گردن زدند.

چون طبیب معالج زخم معاویه را معاینه كرد اظهار نمود كه اگر امیر اولادى نخواهد می‌توان آن را با دوا معالجه نمود و الا باید محل زخم با آهن گداخته داغ گردد، معاویه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (یزید و عبدالله) براى من‏ كافى است.

عمرو بن بكر نیز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف اول به نماز ایستاد اتفاقا در آن شب عمرو عاص را تب شدیدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود به مسجد برود و به توصیه پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت به مسجد فرستاده بود!

بعد از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بكر با یك ضربت شمشیر ایشان را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نیمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته به چنگ مصریان افتاد، چون خواستند ایشان را نزد عمرو عاص برند مردم وى را به عذابهاى هولناك عمرو عاص تهدیدش می‌كردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟ شمشیرى كه من بر ایشان زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آن كس كه تو ایشان را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بیچاره عمرو آن وقت فهمید كه اشتباها قاضى بی‌گناه را به جاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف درمقایسه با مرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع به گریه نمود و چون عمرو عاص دلیل گریه را پرسید عمرو گفت من به جان خود بیمناك نیستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموریتم را به اجرا درآورم! عمرو عاص جریان امر را از ایشان پرسید عمرو بن بكر مأموریت سرى خود و رفقایش را براى ایشان شرح داد آنگاه به دستور عمرو عاص گردن ایشان هم با شمشیر قطع گردید بدین ترتیب مأمورین قتل عمرو عاص و معاویه چنانكه باید و ممکن است نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز كشته شدند.

با اینحال سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم: این مرد نیز در انتهای ماه شعبان سال چهلم به كوفه رسید و بدون این كه از تصمیم خود كسى را آگاه گرداند در منزل یكى از آشنایان خود مسكن گزید و منتظر رسیدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد، روزى به دیدن یكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زیباروئى به اسم قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست على علیه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولین برخورد دل از كف داد و فریفته زیبائى ایشان گردید و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهریه من چه خواهى كرد؟ گفت به هر میزان تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و یك كنیز و یك غلام و كشتن على بن ابیطالب است.

ابن ملجم كه خود براى كشتن آن حضرت از مكه به كوفه آمده و نمی‌خواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را تست كند لذا به قطام گفت آنچه از پول و غلام و كنیز خواستى برایت ممکن می‌كنم با اینحال كشتن على بن ابیطالب را من به چه نحو می‌توانم به اجرا درآورم؟

قطام گفت با این وجود در حال عادى كسى نمی‌تواند به ایشان دست یابد باید ایشان را غافل گیر كنى و به قتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامیاب شوى و با اینحال اگر در انجام این كار كشته گردى هدیه آخرتت بهتر از دنیا خواهد بود!! ابن ملجم كه دید قطام نیز از خوارج بوده و هم نظر اوست گفت به خدا سوگند من به كوفه نیامده‏ام مگر براى همین كار! قطام گفت من نیز در انجام این كار ترا یارى ‏می‌كنم و تنى چند به كمك تو می‌گمارم بدین جهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از یك قبیله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و ایشان را در جریان امر گذاشت و از وى خواست كه پیرامون این مثال به ابن ملجم كمك نماید وردان نیز (به جهت بغضى كه با على علیه السلام داشت) تقاضاى ایشان را پذیرفت.

خود ابن ملجم نیز مردى از قبیله اشجع را به اسم شبیب كه با خوارج هم نظر بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قیس یعنى همان منافقى را كه در صفین على علیه السلام را در آستانه پیروزى مجبور به متاركه جنگ نمود از اندیشه خود آگاه ساختند اشعث نیز به آنها قول داد كه در موعد مقرره ایشان نیز خود را در مسجد به آنها خواهد رسانید، بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرارسید و ابن ملجم و یارانش به مسجد آمده و منتظر ورود على علیه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم به كوفه على علیه السلام نیز جسته و گریخته از شهادت خود خبر می‌داد حتى در یكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست به محاسن شریفش كشید و فرمود شقى‏ترین مردم این موی‌ها را با خون سر من رنگین خواهد نمود و به این خاطر روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل یكى از فرزندان خویش مهمان می‌شد و در شب شهادت نیز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشویش بود، گاهى به آسمان نگاه می‌كرد و حركات ستارگان را در نظر می‌گرفت و به هر میزان طلوع فجر نزدیكتر می‌شد تشویش و ناراحتى آن حضرت بیشتر می‌گشت به طوری كه ام كلثوم پرسید: پدر جان چرا امشب این قدر ناراحتى؟ فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانیده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام، چه بسیار یك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را به خاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنین اتفاقات ندارم ولى امشب احساس می‌كنم كه لقاى حق فرارسیده است.

بالاخره آن شب تاریك و هولناك به انتهای رسید و على علیه السلام عزم خروج از خانه را نمود در این موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشیانه خود می‌خفتند پیش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و اینطور گفته میشود که می‌خواستند از رفتن وى جلوگیرى كنند!

على علیه السلام فرمود این مرغ‏ها آواز می‌دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد! ام‌كلثوم از گفتار آن حضرت پریشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى. على علیه السلام فرمود اگر بلاى زمینى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه باید جارى شود.

على علیه السلام رو به سوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار نمود و سپس به محراب رفت و به نماز نافله صبح ایستاد و چون به سجده رفت عبدالرحمن بن ملجم با شمشیر زهر آلود در حالی كه فریاد می‌زد لله الحكم لا لك یا على ضربتى به سر مبارك آن حضرت فرود آورد و شمشیر ایشان بر محلى كه سابقا شمشیر عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پیشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگریختند.

خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آن حال فرمود:
بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس این آیه شریفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فیها نعیدكم و منها نخرجكم تارة اخرى.

شما را از خاك آفریدیم و به خاك بر می‌گردانیم و باز هم از خاك مبعوث‏تان می‌كنیم) و شنیده شد كه در آن وقت جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد و گفت: تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء؛ به خدا سوگند ستون‌هاى هدایت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاویز محكمى كه میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسید و بدبخت‏ترین اشقیاء ایشان را شهید نمود.

همهمه و هیاهو در مسجد بر پا شد حسنین علیهما السلام از خانه به مسجد دویدند عده‏اى هم در جستجوی ابن ملجم رفته و دستگیرش كردند، حسنین به اتفاق بنى‏هاشم على علیه السلام را در گلیم قرار داده و به خانه بردند فورا دنبال طبیب فرستادند، طبیب بالاى سر آن حضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد به معاینه و تست پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه این زخم قابل علاج نیست چونکه شمشیر زهر آلود بوده و به مغز صدمه رسانیده و امید بهبودى نمی‌رود.

على علیه السلام از شنیدن سخن طبیب بر خلاف دیگر مردم كه از مرگ می‌هراسند با كمال بردبارى به حسنین علیهماالسلام وصیت فرمود. چونکه على علیه السلام را هیچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود.

على علیه السلام در تمامی عمر خود با مرگ دست به گریبان بود، ایشان شب هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله در فراش آن حضرت كه مقرر شده بود شجاعان قبائل عرب آن را پایین شمشیرها بگیرند آرمیده بود، على علیه‌السلام در غزوات اسلامى پیوسته دم شمشیر بود و حریفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند، ایشان می‌فرمود براى من فرق نمی‌كند كه مرگ سر وقت من آید و یا من به سوى مرگ روم با استناد به این براى ایشان هیچگونه جاى ترس نبود، على علیه السلام وصیت خود را به حسنین علیهماالسلام چنین بیان فرمود:

“اوصیكما بتقوى الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتكما، و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما…”(۴) ؛ شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش می‌كنم و این كه دنیا را نطلبید اگر چه ‏دنیا شما را بخواهد و به آنچه از (زخارف دنیا) از دست شما رفته باشد تأسف مخورید و سخن راست و حق گوئید و براى هدیه (آخرت) كار كنید، ستمگر را دشمن باشید و ستمدیده را یارى نمائید.

شما و همه فرزندان و اهل بیتم و هر كه را كه نامه من به ایشان برسد به تقوى و ترس از خدا و تنظیم امور زندگى و سازش میان خودتان سفارش می‌كنم چونکه از جد شما پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه می‌فرمود سازش دادن میان دو تن (از لحاظ هدیه) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است، از خدا پیرامون یتیمان بترسید و براى دهان آنها فرصت قرار مدهید (كه گاهى سیر و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى‌توجهى شما در نزد شما ضایع نگردند، پیرامون همسایگان از خدا بترسید كه آنها مورد وصیت پیغمبرتان هستند و آن حضرت پیرامون آنان پیوسته سفارش می‌كرد تا این كه ما گمان كردیم براى آنها (از همسایه) میراث قرار خواهد داد. و بترسید از خدا پیرامون قرآن كه دیگران با رفتار كردن به آن بر شما پیشى نگیرند، پیرامون نماز از خدا بترسید كه ستون دین شما است و پیرامون خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسید و تا زنده هستید آن را خالى نگذارید كه اگر آن خالى بماند (از كیفر الهى) فرصت داده نمی‌شوید و بترسید از خدا پیرامون جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا، و ملازم همبستگى و بخشش به یكدیگر باشید و از پشت كردن به هم و جدائى از یكدیگر دورى گزینید، امر به مشهور و نهى از منكر را ترك نكنید (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها می‌خوانید) و ایشان دعایتان را جواب نگوید.

اى فرزندان عبدالمطلب مبادا به بهانه این كه بگوئید امیرالمؤمنین كشته شده ا ست در خون‌هاى مردم فرو روید و باید بدانید كه به عوض من كشته نشود مگر كشنده من، بنگرید زمانی كه من از ضربت ایشان مردم شما هم به عوض آن، ضربتى به وى بزنید و ایشان را مثله نكنید كه من از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه می‌فرمود از مثله كردن دوردستی كنید اگر چه درمقایسه با سگ آزار كننده باشد.

على علیه السلام بعد از ضربت خوردن در سحرگاه شب ۱۹ رمضان تا انتهای شب ۲۱ در خانه بسترى بود و در این مدت غیر از خانواده آن حضرت بعضى از اصحابش ‏نیز جهت عیادت به حضور وى مشرف می‌شدند و در تازه ترین ساعات زندگى ایشان از كلمات گهربارش سود‏مند می‌گشتند از نمونه پندهاى حكیمانه ایشان این بود كه فرمود: انا بالامس صاحبكم و الیوم عبرة لكم و غدا مفارقكم؛ من روز قبل مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت می‌كنم.

مقدارى شیر براى على علیه السلام حاضر نمودند كمى میل كرد و فرمود به زندانى خود نیز از این شیر بدهید و ایشان را اذیت و شكنجه نكنید اگر من زنده ماندم خود، دانم و ایشان و اگر درگذشتم تنها یك ضربت به ایشان بزنید چونکه ایشان یك ضربت بیشتر به من نزده است و رو به فرزندش حسن علیه السلام نمود و فرمود:

یا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة؛ پسر جانم بعد از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر ایشان را ببخشى خود دانى و اگر به قتل رسانى در مقابل یك ضربتى كه به من زده است یك ضربت به ایشان بزن.

چون على علیه السلام در اثر سمى كه به وسیله شمشیر از راه خون وارد بدن نازنینش شده بود بی‌حال و قادر به حركت نبود لذا در این مدت نمازش را نشسته می‌خواند و دائم در ذكر خدا بود، شب ۲۱ رمضان كه رحلتش نزدیك شد دستور فرمود براى تازه ترین دیدار اعضاى خانواده ایشان را حاضر نمایند تا در حضور همگى وصیتى دیگر كند.

اولاد على علیه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حالی كه چشمان آنها از گریه سرخ شده بود به وصایاى آن جناب گوش می‌دادند، با اینحال وصیت ایشان تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام مردم بشر تا انقراض عالم است چونکه حاوى یك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اینك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بیگانگى ذات لایزال خداوند است و بعد به رسالت محمدبن عبدالله صلى الله علیه و آله كه پسر عم من و بنده و انتخاب خداست، بعثت ایشان از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است، مردم را كه در بیابان جهل و نادانى سرگردان بودند به صراط مستقیم و طریق نجات هدایت فرموده ‏و به روز رستاخیز از كیفر اعمال ناشایست بیم داده است.

اى فرزندان من، شما را به تقوا و پرهیزكارى دعوت می‌كنم و به صبر و شكیبائى در مقابل حوادث و ناملایمات پیش نهاد می‌نمایم پاى بند دنیا نباشید و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید، شما را به اتحاد و اتفاق سفارش می‌كنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر می‌دارم، حق و حقیقت را در بیشتر مواقع نصب العین قرار دهید و در همه حال چه لحظه غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پیروى كنید.

اى فرزندان من، هرگز خدا را فراموش مكنید و رضاى ایشان را پیوسته در نظر بگیرید با اعمال عدل و داد درمقایسه با ستمدیدگان و ایثار و انفاق به یتیمان و درماندگان، ایشان را خشنود سازید، در این باره از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود هر كه یتیمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا علاقه مند لقاى ایشان می‌شود و هر كس مال یتیم را بخورد حریق دوزخ در انتظار ایشان می‌باشد.

در حق اقوام و خویشاوندان صله رحم و نیكى نمائید و از درویشان و مستمندان دستگیرى كرده و بیماران را عیادت كنید، چون دنیا محل حوادث است با استناد به این خود را گرفتار آمال و آرزو مكنید و در بیشتر مواقع در فكر مرگ و جهان آخرت باشید، با همسایه‏هاى خود به رفق و ملاطفت رفتار كنید كه از نمونه پیش نهاد‏هاى پیغمبر صلى الله علیه و آله نگهدارى حق همسایه است. احكام الهى و دستورات شرع را محترم شمارید و آنها را با كمال میل و رغبت انجام دهید، نماز و زكوة و امر به مشهور و نهى از منكر را بجا آورید و رضایت خدا را در مقابل اطاعت فرامین ایشان حاصل كنید.

اى فرزندان من، از مصاحبت فرو مایگان و ناكسان دورى كنید و با مردم صالح و متقى همنشین باشید، اگر در زندگى امرى پیش آید كه پاى دنیا و آخرت شما به اشتراک باشد از دنیا بگذرید و آخرت را بپذیرید، در سختی‌ها و متاعب روزگار متكى به خدا باشید و در انجام هر كارى از ایشان استعانت جوئید، با مردم به رأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نیت رفتار كنید و فضائل نفسانى علي الخصوص تقوا و خدمت به نوع را شعار خود سازید، كودكان خود را نوازش كنید و بزرگان و سالخوردگان را محترم شمارید. اولاد على علیه السلام خاموش نشسته و در حالی كه غم و اندوه گلوى آنها را فشار می‌داد به سخنان دلپذیر و جان پرور آن حضرت گوش می‌دادند، تا این بخش از وصیت على علیه السلام درس اخلاق و تربیت بود كه رفتار بدان هر فردى را به حد نهائى كمال می‌رساند آن حضرت این بخش از وصیت خود را با جمله لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم به انتهای رسانید و آنگاه از هوش رفت و بعد از لحظه‏اى چشمان خدابین خود را نیمه باز كرد و فرمود: اى حسن سخنى چند هم با تو دارم، امشب تازه ترین شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاریكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام به خاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم علي الخصوص خاندان علوى در عین خاموشى گریه می‌كردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هایشان فرو می‌غلطید، حسن علیه السلام كه از همه نزدیكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه، امام علیه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على علیه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكیبا باش و تو و برادرانت را در این موقع حساس به صبر و بردبارى پیش نهاد می‌كنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشید ایشان هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من ایشان را علاقه مندم.

على علیه السلام از نو از هوش رفت و بعد از لحظه‏اى تكانى خورد و به حسین علیه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت تنها صابر و شكیبا باش كه ان الله یحب الصابرین .
واپسین دقایق مولا

در این لحظه على علیه السلام در سكرات موت بود و بعد از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در تازه ترین نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

بعد از اداى شهادتین آن لب‌هاى نیمه باز و نازنین به هم بسته شد و طایر روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدین ترتیب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت ‏عمر جز حق و حقیقت هدفى نداشت به انتهای رسید.

لحظه شهادت سن شریف على علیه السلام ۶۳ سال و مدت امامتش نزدیك سى سال و دوران خلافت ظاهریش نیز تقریبا پنج سال بود. امام حسن علیه السلام به اتفاق حسین علیه السلام و چند تن دیگر به تجهیز ایشان پرداخته و بعد از انجام تشریفات مذهبى جسد آن حضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف مشهور است دفن كردند و بازهم كه خود حضرت امیر علیه السلام سفارش كرده بود براى این كه دشمنان وى از بنى امیه و خوارج جسد آن جناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمایند محل قبر را با زمین یكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على علیه السلام تا لحظه حضرت صادق علیه السلام از انظار پوشیده و مخفى بود و موقعی كه منصور دوانقى دومین خلیفه عباسى آن حضرت را از مدینه به عراق خواست لحظه رسیدن به كوفه به زیارت مرقد مطهر حضرت امیر علیه السلام رفته و محل آن را واضح نمود.

 

لینک منبع

به این پست امتیاز دهید.
علاقه۰عدم علاقه۰
منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0

تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات